بـــــــــارونــــی


...

 

بايد امشب بروم‌.
من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم‌.
هيچ چشمي‌، عاشقانه به زمين خيره نبود.
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد.
هيچ كسي زاغچه يي را سر يك مزرعه جدي نگرفت‌.

 

 

من به اندازه يك ابر دلم مي گيرد
وقتي از پنجره مي بينم حوري
دختر بالغ همسايه
پاي كمياب ترين نارون روي زمين
فقه مي خواند.
چيزهايي هم هست‌، لحظه هايي پر اوج
(مثلاً شاعره يي را ديدم
آن چنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت‌.
و شبي از شب ها
مردي از من پرسيد
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟ )
بايد امشب بروم‌.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سهراب سپهری

 

 


برچسب:, |

 

...

 

بعضي آدم ها را نميشود داشت
فقط ميشود يک جور خاصي دوستشان داشت !

بعضي آدم ها اصلا براي اين نيستند که براي تو باشند يا تو براي آن ها !

اصلا به آخرش فکر نمي کني
آنها براي اينند که دوستشان بداري

آن هم نه دوست داشتن معمولي نه حتي عشق !
يک جور خاصي دوست داشتن که اصلا هم کم نيست ...

این آدم ها حتی وقتی که دیگر نیستند هم
در کنج دلت تا ابد یه جور خاص دوست داشته خواهند شد


برچسب:, |

 

...

 

تو
پولدار تر از منی
لباس های گرانقیمت می پوشی
و با ماشین،هر کجا دوست داشته باشی می روی
من اما کافی ست هوا ابری شود
یا به مترو نرسم
و یا زور تلفن ام حتی به تک زنگ نرسد
آن وقت تنها می شوم ، تنها می مانم
و مدام غصه می خورم
دوست داشتن ات مثل بوسیدن ماه است
من هیچ وقت نمی توانم ماه را ببوسم !


برچسب:, |

 

...

 

ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل
به داسهای واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی
نگاه کن که چه برفی می بارد ...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بانو فروغ فرخزاد


برچسب:, |

 

...

 

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرك می كنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندكی سكوت ...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حسین پناهی


برچسب:, |

 

...

 

آه .. ای عـــشــــــق تو در جـــان و تن من جاری

 

دلم آنسوی زمان با تو دارد آیا وعده ی دیداری ؟؟


چه شنیدم ؟؟ تو چه گفتی ؟؟ ................ آری ؟!



ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حمید مصدق


برچسب:, |

 

...

 

من روی نيمکت باران خورده ای اينجا
رو به آواز يکی دو ديوانه از نسل گريه نشسته ام
هی بخت بيدار من
عصا میخواهی چه کنی ؟
تو سرت شکسته است!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سید علی صالحی


برچسب:, |

 

...

 

درد تاریکیست درد خواستن/رفتن و بیهوده خود را کاستن/سر نهادن بر سیه دل سینه ها/

سینه آلودن به چرک کینه ها/در نوازش، نیش ماران یافتن/ زهر در لبخند یاران یافتن/

زر نهادن در کف طرّارها/ گمشدن در پهنهٔ بازارها/ آه، ای با جان من آمیخته/

ای مرا از گور من انگیخته/ چون ستاره، با دو بال زر نشان/

آمده از دور دست آسمان/ از تو تنهائیم خاموشی گرفت/

پیکرم بوی هم آغوشی گرفت/ جوی خشک سینه ام را آب تو/

بستر رگهایم را سیلاب تو ... این دل تنگ من و این دود عود؟ در شبستان، زخمه های چنگ و رود؟

این فضای خالی و پروازها؟ این شب خاموش و این آوازها؟

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بانو فروغ فرخزاد


برچسب:, |

 

...

 

باید باور کنیم
تنهایی
تلخ‌ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست
روزهای خسته‌ای
که در خلوت خانه پیر می‌شوی ...
و سال‌هایی
که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است.
تازه
تازه پی می‌بریم
که تنهایی
تلخ‌ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست
دیر آمدن!
دیر آمدن!


برچسب:, |

 

...

 

به دیدارم بیا هر شب ،
در این تنهائی تنها و تاریک ِ خدا مانند ،
دلم تنگ است.
بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند .
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها .
دلم تنگ است.
بیا بنگر ، چه غمگین و غریبانه ،
در این ایوان سرپوشیده،وین تالاب مالامال ،
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها .
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی .
بیا ، ای همگناهِ من در این برزخ .
بهشتم نیز و هم دوزخ.
به دیدارم بیا ، ای همگناه ، ای مهربان با من

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


مهدی اخوان ثالث


برچسب:, |

 

...

 

 

 

به نام خدای خوبی ها ...

 

بازم مثل همیشه آخرین پناهگاه ما همین وب هست

دیگه کسی نمونده

از اون همه آدم توو نت و دنیای واقعی دیگه کسی نمونده

 

چقد دلم میخواد گوشی رو ور دارم به یکی اس بدم

به یکی زنگ بزنم یکم حرف بزنم شاید حال و هوام عوض شه

حداقل به کسایی که یه زمانی ( شایدم هنوز ) برامون خیلی عزیز بودن ( شایدم هستن )

اما

اما

اما...

 

واقعا روزگار یهو ورق خورد ...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

انقدر به حوالی تنهایی نزدیک شده ام

که هیچ چیز

رعب انگیز نیست ...

 

 

واقعا

از هیچ حرفی نمیترسم

حتی از انکار خدایی که بازم موقع نوشتن حرفام اسمش رو میارم

خودمم نمیدونم

بدجور بلاتکلیفم

بدجور...

اونایی که رفتن گفتن تورو از دست دادیم

اما من توو این رفت و آمدها

خدامو از دست دادم

دین و ایمون نصفه و نیمم رو از دست دادم

 

چه اشتباه هایی کردم من

اشتباه هایی که هنوزم درس نگرفتم ازش

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

روزای خوبی پشت این روزای من نیست

حــس میکنم احساسمو از دست دادم...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

چقد این آهنگ ابی به موقع لو رفت

چقد به درد این موقع من میخوره :

 

 

 

از دست من میری ، از دست تو میرم

تو زنده می مونی ، مـــنم که میمیرم

 

تو رفتی از پیشم ، دنیامــــــو غم برداشت

برداشت ما از عشق ، با هم تفاوت داشت

 

این آخرین باره من ازت میخوام ، برگردی بـــه خونه

این آخرین باره من ازت میخوام ، عاقل شی دیوونه

 

انقد بزرگــــه تنهایـــیـــــــه این مـرد

که حتی توو دریا نمیشه غرقش کرد

 

من عاشق و خستم اینو نمیـفهمی

یه چیزو میدونم که خیلی به رحمی

 

همیشه میگفتی شاهی گدایی کن

ظالم بــــمون اما مظلوم نمایی کن

 

هر چی بــدی کردی پــــــــای من بنویس

نتیجه ی این عشق بازم مساوی نیس ...

 

 

 

 


برچسب:, |

 

...

 

رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد ، عكس تنهايي خود را در آب ،
آب در حوض نبود .
ماهيان مي گفتند: « هيچ تقصير درختان نيست.»

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سهراب سپهری


برچسب:, |

 

...

 

گوينده راديو درباره سفينه فضايي که براي شناسايي بيشتر سياره مشتري به فضا پرتاب شده بود، صحبت مي کرد. خانم مسني که کنارم نشسته بود، نگاهم کرد و گفت؛»پنجشنبه ها يادداشت هاتون رو تو روزنامه مي خونم.«
گفتم؛»خيلي ممنون.«
خانم مسن گفت؛»ميشه يه سوالي بکنم؟«
»حتماً.«
»داستاني که هفته قبل نوشته بوديد واقعي بود؟«
پرسيدم؛»چي اش؟«
خانم مسن گفت؛»اينکه نوشته بوديد درخت افتاد رو سقف تاکسي تون و مرديد.« فهميدم که شوخي مي کند و خنديدم، ولي زن همچنان نگاهم مي کرد و انگار منتظر جواب بود و دوباره پرسيد؛»واقعي بود يا تخيلي؟«
گفتم؛»اگه واقعي بود که من الان مرده بودم و ديگه خدمت شما نبودم.« زن مسن سري تکان داد و ديگر حرفي نزد.
چند ايستگاه بالاتر زن به راننده گفت؛»آقا من پياده مي شم.« تاکسي ايستاد. زن در را باز کرد اما قبل از اينکه پياده شود، سرش را نزديک گوشم آورد و گفت؛»ولي من خيلي وقته که مردم.« بعد پياده شد و رفت.
تاکسي راه افتاد. برگشتم و از پنجره بيرون را نگاه کردم اما زن لابه لاي شلوغي ها گم شده بود.
به راننده گفتم؛»شنيدين اين خانم چي گفت؟«
راننده گفت؛»بله.«
گفتم؛»مثل اينکه ديوانه بود.«
راننده گفت؛»نه. اتفاقاً من مي شناسمش، خيلي هم عاقله.«
گفتم؛»مگه نشنيدين، مي گفت مرده.«
راننده گفت؛»خب مگه چيه؟ همه مي ميرن.«
گفتم؛»مي دونم همه مي ميرن، ولي ايشون همين جا تو تاکسي نشسته بود، اونوقت مي گفت مرده.«
راننده گفت؛»مگه مرده ها حق ندارن تاکسي سوار شن؟ شما خودت هر جا بخواي بري پياده ميري؟« با تعجب به راننده نگاه کردم، راننده نگاهم کرد و چشمک زد.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


سروش صحت

 

 


برچسب:, |

 

...

 

لب‌ها می لرزند
شب می تپد
جنگل نفس می کشد

پروای چه داری، مرا در شب بازوانت سفر ده

انگشتان شبانه ات را می فشارم،
و باد شقایق دور دست را پرپر می کند

به سقف جنگل می نگری:
ستارگان در خیسی چشمانت می دوند

بی اشک ، چشمان تو نا تمام است،
و نمناکی جنگل نارساست

دستانت را می گشایی، گره تاریکی می گشاید
لبخند می زنی، رشته رمز می لرزد
می نگری، رسایی چهره ات حیران می کند

بیا با جاده پیوستگی برویم
خزندگان در خوابند. دروازه ابدیت باز است. آفتابی شویم

چشمان را بسپاریم،
که مهتاب آشنایی فرود آمد

لبان را گم کنیم،
که صدا نا بهنگام است

در خواب درختان نوشیده شویم، که شکوه روییدن در ما می گذرد

باد می شکند،
شب راکد می ماند،
جنگل از تپش می افتد

جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم، و شیره گیاهان به سوی ابدیت می رود...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سهراب سپهری

 

 


برچسب:, |

 

...

 

روزگار همیشه بر یک قرار نمی ماند.
روز و شب دارد . روشنی دارد ، تاریکی دارد . کم دارد ، بیش دارد .
دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده تمام می شود بهار می آید ...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

محمود دولت آبادی


برچسب:, |

 

...

 

ما یک نـفر بودیم!
و آن یک نــفر
تو بودی...
از ما یک نـفر،
یکی
عاشـق تر بـود
و آن یک نـفر
تو نبـودی... !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


کامران رسول زاده


برچسب:, |

 

...

 

یک داستان واقعی / سروش صحت :

 


صبح ها مسیر ثابتی دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ایستگاه منتظر می مانم تا تاکسی مورد علاقه ام برسد. در واقع راننده این تاکسی را دوست دارم.
راننده پیر و درشت هیکلی با دست های قوی و آفتاب سوخته و چشم های مشکی رنگ استکه تابستان و زمستان سر شیشه ماشین را باز می گذارد و با آنکه چهار سال استبیشتر صبح ها سوار ماشینش می شوم فقط سه چهار بار صدای بم و خش دارش را شنیدهام. ماشینش نه ضبط دارد، نه رادیو و شاید همین سکوت، حضورش را این چنین لذت
بخش می کند. ما هر روز از مسیر ثابتی می رویم، فقط چهارشنبه ای آخر هر ماه راننده مسیر همیشگی مان را عوض می کند. یکی از چهارشنبه های آخر ماه به او گفتم »از این طرف راهمون دور می شه ها.« »می دونم.« دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم و او باز هر روز از مسیر همیشگی می رفت و چهارشنبه های آخر ماه مسیر دورتر را
انتخاب می کرد. چهارشنبه آخر ماه پیش وقتی از مسیر دورتر می رفت، سر یک کوچه ترمز کرد نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت؛ »ببخشید الان برمی گردم« و از ماشین پیاده شد. دوباره کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد، یک کوچه را تا نیمه رفت و برگشت بعد سوار شد و رفتیم. به دست هایش نگاه کردم، فرمان را آنقدر محکم گرفته بود که ترسیدم از جا کنده شود، اما لرزش دست هایش پیدا بود، پرسیدم »حالتون خوبه؟« گفت »نه.« نگاهش کردم و بعد برایم تعریف کرد. چهل و شش سال پیش عاشق دختر جوانی می شود. چهارشنبه آخر یک ماه دختر جوان به او می گوید خانواده
اش اجازه نمی دهند با او ازدواج کند. راننده از دختر جوان می خواهد لااقل ماهی یک بار او را از دور ببیند. دختر جوان قول می دهد تا آخر عمر چهارشنبه آخر هر ماه سر این کوچه بیاید. چهل و شش سال دختر جوان چهارشنبه آخر هر ماه سر کوچه آمده، راننده او را از دور دیده و رفته است. از راننده پرسیدم »دختر جوان ازدواج کرد؟« نمی دانست. پرسیدم »آدرسشو دارین؟« نداشت. در این چهل و شش سال
با او حتی یک کلمه هم حرف نزده بود فقط چهارشنبه های آخر هر ماه دختر جوان را دیده بود و رفته بود. راننده گفت »چهل و شش سال چهارشنبه آخر هر ماه اومد ولی دو ماهه نمیاد.« به راننده گفتم »شاید یه مشکلی پیش اومده.« راننده گفت:
»خدا نکنه« بعد گفت »اگر ماه دیگر نیاد می میرم.«

 

 


برچسب:, |

 

...

 

مثل کبریت کشیدن در باد زندگی دشوار است


من خلاف جهت آب شنا کردن را،مثل یک معجزه باور دارم.


آخرین دانه کبریتم را میکشم در این باد...هرچه باداباد !


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سهراب سپهری


برچسب:, |

 

...

 

زودتر از من بمير،


يکم زودتر از من.


تا تو اونی نباشی که مجبوره راهِ خونه رو،


تنها برگـرده...!


برچسب:, |

 

...

 

امروز بر این باورم که تو خسته تر از آن بودی

که بفهمی معنای دوست داشتنم را... !!

 

از من که گذشت..

اما...


هرجا که هستی "خسته نباشی" ...


برچسب:, |

 


جهنم چیست ؟ جهنم یعنی خود ، جـــهنم تنهایی است ، و دیگران چـــیـــزی جز سایه هائی بیش نیستند . چیزی برای گریختن وجود ندارد . هیچ چیزی برای گریختن . ما همیشه تنهائیم ...

 

 

یک گاو

 

فروردين 1400
اسفند 1399
بهمن 1399
دی 1399
آذر 1399
آبان 1399
مهر 1399
شهريور 1399
مرداد 1399
تير 1399
خرداد 1399
فروردين 1399
اسفند 1398
بهمن 1398
دی 1398
آذر 1398
شهريور 1398
تير 1398
خرداد 1398
فروردين 1398
اسفند 1397
بهمن 1397
دی 1397
آذر 1397
تير 1397
خرداد 1396
اسفند 1395
تير 1395
خرداد 1395
اسفند 1394
مهر 1394
شهريور 1394
مرداد 1394
تير 1394
خرداد 1394
ارديبهشت 1394
فروردين 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهريور 1393
مرداد 1393
تير 1393
خرداد 1393
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهريور 1392
مرداد 1392
تير 1392
ارديبهشت 1392
فروردين 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
فروردين 1391
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهريور 1390
خرداد 1390
بهمن 1389

 

تنها
تکیه گاه
پیله
غم
تو
دعوت
خواب
گوه
.
مغازه
غم
تنها در جمع
دعا کن
۲۷ سالگی
تو تیغ باش
گناهکاری
هنوزم
شد
قلب پرنده
.

 


کیت اگزوز
زنون قوی
چراغ لیزری دوچرخه

 

کیت اگزوز ریموت دار برقی
ارسال هوایی بار از چین
خرید از علی اکسپرس
مستر قلیون

 

RSS 2.0

فال حافظ

قالب های نازترین

جوک و اس ام اس

جدید ترین سایت عکس

زیباترین سایت ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

بهترین سرویس وبلاگ دهی

 

لبابلابابابالبابل

.: Weblog Themes By www.NazTarin.Com :.


--->